خسته از باران تمنا...

خرید بک لینک
در من زنیست که مدااااااام جیغ میکشد ....!صدای باد و طوفان دلم لحظه ای قطع نمی شود ، انگار هنوز هم باران ادامه دارد ... u200dاز تمام درها و پنجره های خانه ام گذشته ام ... همه را طوفان با خودش برده ؛ و من تنها در خانه ای بی سقف و بی در و بی پنجره ... گلدانم را در آغوش گرفته ام از گزند طوفان ...صدای آوازم تمام شهر را پر کرده است ... برای نرسیدن صدای طوفان به گوش گلم ...!هوهوی باد ، رعد و برق ابرها ، قطره های آب ... همه را به امید نگاه خورشید رد میکنم ... باکی از سرمای زمستان نیست ، بزودی بهار میشود ...!صدای خنده ی دلم را فراموش کرده ام ... انگار سالهای پیش کسی مرده ....!نگاهم به عقربه های روزگار است ؛ میدانم دوباره ساعت هشت میشود ....!پلی میان دلم زده ام با آوار خاطره ها ساخته ام ... انگار دوباره قرار است طغیان بشود ...از همه ی خاطره های خوب گذشته ام ... اما ...در من زنیست که مدااااااام جیغ میکشد ....! خسته از باران تمنا......

ما را در سایت خسته از باران تمنا... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 75 تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 21:02

سلام همدم ...!این روزا حس میکنم خیلییییییی قویترشدم ،اونقدر که بذار برات از قوی تر شدنام بگم ... مدتهاست دانیال از خاطراتش از زهرا برام میگه ... از بودن با اون از ماهگرفتگیه کف دستش که به قول خودش میگه اونو خیلیییییی دوست داره ... از غد بودن و لجباز بودنش از عادت های اخلاقیش از خانواده اش و ....مثلا بذار برات بگم چقدرررررر دوستش داره اینقدر که میگه تا شب عقد با من منتظر پیام و خبری چیزی بوده تا برگرده ، تا بفهمه دوستش داره ...مثلا بذار برات بگم شب و روز هاست داره از اون میگه ... و ی رابطه یک ماهه برای من کلییییی حرف تکراری رو داره که بشنوم ولی برای دانیال لذتی داره اصلااااااا تمام نشدنی ...!اون میگه و من میشنوم ... و من؟ شدم بیشتر انگاری ی دوست ... انگار زنش نیستم ... اون میگه من میشنوم ... ی چیزی بگم همدم ؟ من انگاری خودم نیستم ... انگار یکی تو منه که جای من اون موقع ها جواب میده ... مثلا وقتی این حجم از عشق و دلتنگی و شوق و تو صدا و اون چشمای عسل رنگ دانیال میبینم میگم خب بهش پیام بده... خب برو باهاش حرف بزن ... خب میتونی صحبت کنی باهاش ...ومنی که تشویق میکنم میکنم شوهرم بره با همسر سابقش حرف بزنه این روزا حالم عجیبه ... بهم میریزم ، بغض جوری گلومو فشار میده که تا شبش احساس درد دارم ، اما با شوق و ذوق به دانیالی که داره به زنش پیام میده کمک میکنم تا بتونه برای یه دیدار حضوری برای اون حرفای ناتموم و نگفته اشون اونو راضی کنه به اومدن ...!اما انگاری همینجور ی چیزی تو من فرو میریزه ... مثلا فکرم هزار جا میره ... اینکه الان اگه ی روز بهم گفت برو چیکار کنم؟ من نه پول دارم نه خانواده ... با یه بچه ..!تلکیف ریحانه چی میشه ...؟ من خودم زخم خورده ام از بابام ... کاش ریحانه زخم خور خسته از باران تمنا......

ما را در سایت خسته از باران تمنا... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 69 تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 21:02

این روزا حال خیلییییی بهتری دارم ... از لاک اون زن مسخره فدا ما در اومدم و یهو بغضم ترکید ... با جیغ با داد با فریاد با حرف با بغض با آرامش با همه اینا به دانیال گفتم نکن ، حرف نزن من انگاری طاقتش و ندارم .... انگاری زیادی برام سنگینه .... انگاری دارم خفه میشم... من موندم و یه حرف سنگین که خودت گفتی حرف بزن ..... بهش گفتم ارههههه من گفتم ولی مرتیکه نفهم من انسانم زنان دیگه نمیتونم .... نتیجه اشم این شد چت هاشو با زهرا ازم مخفی میکنه ... و میگه دیگه حرفی نیست منم خررررررر خسته از باران تمنا......

ما را در سایت خسته از باران تمنا... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 71 تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 21:02

صفحه بندی